معرفی کتاب من چگونه اروین یالوم شدم

از روزی که با نام اروین یالوم و کارهایش آشنا شدم همیشه برایم سوال بود که او چگونه انسانی است؟ همانند بسیاری دیگر که وقتی کسی را از نزدیک و در رابطه ای صمیمانه ندیده و نمی شناسند، من هم فرایند فرافکنی را آغاز کردم. یالوم برای من کسی بود که هیچ کدام از نقص های مرا نداشت، انسان رنج کشیده ای نبود (حداقل به اندازه ای که من می کشیدم)، خانواده بی نقصی داشت و… و من با این توهم در مورد یالوم زندگی می کردم تا اینکه هدیه ای فوق العاده از طرف دوستی بسیار عزیز دریافت کردم: من چگونه اروین یالوم شدم.

واقعا او چگونه اروین یالوم شد؟ سوالی که به شدت ذهن مرا درگیر کرده بود. مدتی درگیر کارهای عقب افتاده و کتاب های در نوبت مطالعه بودم تا اینکه صبرم به سر آمد و به خودم آمدم دیدم بدون هیچ برنامه ریزی ای به سراغ این کتاب رفته ام. کتاب را با یاد و خاطره خانواده مبدأش آغاز کرده بود و در فهرست این عناوین چشم نوازی می کرد: سال های جانز هاپکینز، ماموریت در بهشت، رفتن به ساحل دریاچه، یک سال در لندن، آکسفورد و سکه های طلای جادویی آقای اسفیکا، پاریس و گروه درمانی، مسافر هندوستان، ژاپن، چین، مالی و جلاد عشق، در مسیر کمال و… (نگفتم؟ هم خانواده ش بی نقص بوده هم زندگیش!)

اما با شروع کتاب کم کم همه چیز تغییر کرد: «ساعت ۳ صبح از خواب پریدم. بالشم از اشک خیس بود… در خواب دیدم ده ساله هستم یا شاید یازده ساله. داشتم از تپه بلندی که خیلی نزدیک خانه ما بود با دوچرخه پایین می آمدم. دختری به نام آلیس روی سکوی جلوی خانه خودشان نشسته بود. او کمی از من بزرگتر بود و با وجود جوش های قرمزی که صورتش را پوشانده بود باز هم زیبا و جذاب بود. همین طور که با دوچرخه از روبرویش رد شدم فریاد زدم: سلام جوش جوشی. ناگهان دیدم مرد درشت هیکل و ترسناکی جلوی دوچرخه ام ایستاد و با گرفتن فرمان دوچرخه مرا مجبور کرد توقف کنم… هی، تو… آلیس بعد از شنیدن حرف تو چه احساسی پیدا میکنه؟… آلیس، مرا ببخش» یالومی که من برای خودم ساخته بودم همینطور رنگ می باخت و یالوم واقعی نمایان می شد. یالوم و خانواده ای که بی نقص نبود، زندگی سخت و گاها پرتلاطمی که تجربه کرده بود، قرارگرفتن در موقعیت انتخاب بین گزینه های متعدد، دوره هایی سرشار از آرامش و خوشی، اشتباهات فاحش و…

وقتی کتاب را تمام کردم به عکس روی جلد خیره شدم. انگار یالوم نگاهم می کرد و با نگاهش حرف های بسیاری می زد: «دیدی اشتباه می کردی؟ من هم یکی بودم مثل بقیه. ترس ها، نقاط ضعف، نقاط تاریک در زندگی و اشتباهات خاص خودم را داشته ام. نه قدیس بوده ام و نه شیطان. خیلی چیزها هم ممکن است بلد نباشم…» چه نگاه عجیبی! انگار نگاهش به من می گفت «حال تو می خواهی چه کار کنی و چه کسی بشوی؟» (و همچنان این عکس و نگاه همین حرف را تکرار می کند) شاید جالب ترین قسمت کتاب برای ما علاقه یالوم به ایران و تمدن آن باشد، هرچند که چند سطر بعد، در یک آبروریزی بین المللی بیان می کند که ما تنها کشوری هستیم که بدون اجازه کتاب هایش را ترجمه و چاپ می کنیم!

گر از احساسات و درونیات شخصی خودم هنگام مطالعه کتاب بگذرم، من چگونه اروین یالوم شدم کتابی است آموزنده. یالوم همانند رهبری کردنش در گروه درمانی اینجا هم تلاش کرده تا الگویی باشد برای دیگران و در این میان هر کسی به سبک خودش از یالوم الگو می گیرد. یکی سختکوشی، یکی صبوری، و هر کسی چیزی. آنچه من برداشت کردم صداقت و یکرنگی بود. به نظرم آنچه یالوم را از دیگر متخصصان متمایز می کند یکرنگی و صادق بودن اوست، چراکه در اعتراف به اشتباهات و شکست های خود (کاری که برای دیگران بسیار سخت به نظر می رسد) راحت است. مطالعه این کتاب خواننده را به سمت این سوال می برد: آیا ۵۰ سال دیگر چنین کتابی خواهم نوشت؟ چگونه من … شدم؟ اگر چنین کتابی بنویسم، چگونه خواهد بود؟

این مطلب از جمله مطالب نوشته شده در وبسایت دکتر کلانتر هست که در وبسایت خودم بازنشر داده‌ام.

 

About حرف تا عمل

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *