آنچه یک درمان را شفابخش می‌کند: قسمت دوم

همانطور که در مقاله پیشین بیان شد، اروین یالوم پس از تحقیقاتی که انجام داده است به پاسخی درخور تامل به این سوال رسیده است که چه چیزی منجر به درمان می شود؟ همچنین در مقاله مذکور به ۷ مورد از این عوامل به صورت گذرا پرداخته شد و بیشتر از هر چیز به نحوه اثرگذاری و کاربرد آنها در گروه درمانی اشاره گردید تا روان درمانی فردی، هرچند که نکاتی قابل تامل و کاربردی در این زمینه نیز بیان شد. در این مقاله نیز تلاش می شود تا به عنصر درمانی دیگری، یعنی یادگیری بین فردی پرداخته شود. این عنصر اساسا در گروه درمانی مورد بحث قرار گرفته و خود را نشان می دهد.

یادگیری بین فردی

اهمیت روابط بین فردی

به نظر می رسد که انسان ها ذاتا اجتماعی هستند. این احتمال بخصوص زمانی بیشتر از همه مطرح می شود که طبق تحقیقات انجام شده بین این فاکتور (یعنی روابط اجتماعی و کیفیت آن) و سلامت و احتمال مرگ زودرس یا عمر طولانی تر ارتباط وجود دارد. زمانیکه صحبت از روابط بین فردی به میان می آید، اولین نظریه ای که به ذهن متبادر می گردد  نظریه بین فردی سالیوان است. سالیوان قائل بود که شخصیت محصول رابطه با افراد مهم زندگی است. این بدان معناست که خانواده فرد و در وهله بعدی دوستان صمیمی در شکل گیری شخصیت وی نقشی اساسی را ایفا می کنند. همچنین سالیوان مطرح می کند که خود محصول ارزیابی دیگران است: اگر ارزیابی که دیگران از من دارند خوب است پس من خوب هستم و اگر این ارزیابی منفی است پس من بد هستم! این ارزیابی و شخصیت شکل گرفته در رابطه با افراد مهم زندگی (که بهتر است تحریفات بین فردی نامیده شوند چراکه عموما در مورد فرد صادق نیستند) انتقالی گستره پیدا کرده و در تمامی روابط خودش را نشان می دهد.

در کنار این، معمولا در درمان (بخصوص درمان گروهی) افراد پس از گذشت چند جلسه اهدافشان دچار تغییر شده و جنبه بین فردی به خود می گیرد. بخصوص که این جنبه زمانی اهمیت پیدا می کند که حالت انتقال داشته باشد. یالوم این اتفاق را گام اولیه اساسی فرایند درمان می داند چراکه مسئله (مثلا افسردگی) کم کم به صورت بین فردی ترجمه شده است. ترجمه مشکل اصلی مراجع کاری است که درمانگر باید انجام دهد و در گروه درمانی این اتفاق بسیار راحت تر رخ می دهد. با ورود به این مرحله درمانگر باید تلاش کند تا تجربه های عاطفی را اصلاح کند.

اصلاح تجربه عاطفی

در ادامه آنچه بیان شد باید ذکر شود که در فرایند درمان تغییر در دو سطح رخ می دهد: سطح رفتار و سطح عمق تصورات درونی شده روابط گذشته. اما بر خلاف تصور عمومی آنچه موجب تغییر در افراد می شود تفسیر و بینش نیست، بلکه تجربه ارتباطی پر معنا است که افراد در اینجا و اکنون آن را درک می کنند. برای مثال شخصی که در خانواده هیچگاه پذیرفته نشده است و همواره مورد سوء استفاده کلامی قرار گرفته است، با دریافت تفسیر و بینش صرف هیچگاه دچار تغییر نمی شود. این فرد یک «من بد» دارد که حاصل رابطه با افراد مهم زندگی و ارزیابی آنهاست. همین شخص اگر در گروه درمانی حضور پیدا کند و پذیرش نامشروط دریافت کند (تجربه اینجا و اکنون) کم کم از تصور «من بد» به سمت تصور «من خوب» حرکت می کند.

اما برای آنکه خاطرات و عواطف خام تبدیل به تجربه عاطفی اصلاحی شوند دو شرط لازم است. اول از همه اعضای گروه برای ابراز نقش های خود در روابط میان فردی و افراد مهم زندگی به قدر کافی احساس امنیت و حمایتگری کنند. دوم آنکه به قدر کافی اعضا باید با هم درگیر شوند و بازخورد صادقانه ارائه دهند. ایجاد این دو فاکتور در گروه درمانی تا حد زیادی به واسطه ایجاد هنجارهای مناسب بر عهده گروه درمانگر است.

اما در گروه ۳ نوع واقعه گزارش شده است که با ویژگی های خاصی در مورد هر کدام در درمان گروهی موثر بوده است. اولین مورد ابراز خشم و بی علاقگی ناگهانی به اعضاست. برای آنکه این نوع ابراز خشم و بی علاقگی از نظر درمانی موثر باشد نیاز است که عضو بتواند عواطف به شدت منفی خود را ابراز کند و این تجربه برای وی تازه و منحصر به فرد باشد. معمولا این افراد از ابراز خشم خود می ترسند و این نگرانی را دارند که پس از ابراز آن مشکلی پیش بیاید. گروه درمانگر باید به این موارد توجه خاصی مبذول کند و با گذر از این مسائل، گروه را به سمت واقعیت سنجی ببرد. پس از واقعیت سنجی در گروه در مورد مورد خاصی که عضو نسبت به آن ابراز خشم و بی علاقگی کرده است، ارتباطی آزادانه تر و بررسی عمیق تر روابط بین فردی این عضو صورت می گیرد تا وی به سمت یک تجربه اینجا و اکنونی در کنار بینش حرکت کند.

نوع دیگر این وقایع تجربه ای مثبت مثل کمک کردن، کشف معنای زندگی و نزدیک شدن به احساسات خود است. افرادی که به علل مختلف (از جمله روابط با افراد مهم زندگی) تجربیات مثبت کمی در زندگی داشته اند و ادراک خوبی از خود ندارند در گروه این فرصت را پیدا می کنند که تجربه ای مثبت داشته باشند. این تجربه مثبت می تواند همدلی با عضوی از گروه از طرف عضو دیگری باشد که احساس می کند انسان مفیدی نیست. زمانی که این تجربه موجب بروز حالات عاطفی مثبت نیرومند (اتفاقی که به ندرت برای این عضو افتاده است یا هرگز) در شخص شود، جوی که وی از آن می ترسیده است ایجاد نشود و بخش جدیدی از خود را کشف کند که پیش از این از آن غافل بوده است و ارتباط جدیدی با دیگران تجربه کند، شخص به اصلاح یک تجربه عاطفی دست پیدا کرده است.

نوع سوم خودافشایی است. خودافشایی اعضای گروه باعث ایجاد حس نزدیکی می شود اما باید ویژگی هایی داشته باشد. اولین نکته آنکه باید ابراز شدید عواطف و سمت و سو دار (به لحاظ بین فردی) باشد. عضو در خودافشایی خود نیازدارد که خطر کند و گروه باید این خطر کردن را حمایت کند. در وهله بعدی باید امکان تایید جمعی و بررسی مسئله مطرح شده ار جانب سایر اعضای گروه و شنیده شدن بازخوردهای آنان وجود داشته باشد. در این فرایند شخص احساس می کند که بعضی از احساسات، رفتارها و اجتناب های بین فردی که داشته است بی جا بوده و توانایی وی برای تبادل عمیق تر و صادقانه تر تسهیل می شود.

چه بخواهیم و چه نخواهیم گروه درمانی ها به سمت جریان عاطفی اینجا و اکنون رفته و وارد آن می شوند. این درمانگر است که وظیفه دارد جنبه خودبازتابی به آن بدهد. این بدان معناست که افراد در دیگر اعضای گروه خودشان را می بینند و با هر بازخورد و حسی که نسبت به دیگری ابراز می کنند باید به سمت خودشان نیز برگردند. زمانی که گروه بر اینجا و اکنون تمرکز کند، به شرط آنکه اعضای خودجوش و صادق باشند و در مورد تجربه های مطرح شده صحبت کنند، گروه قدرت و تاثیر درمانی بیشتری پیدا می کند. نکته مهم آنکه تفاوت اصلی یک گروه موفق و گروه ناموفق را عامل شناختی (بینش پیدا کردن) بعد از تجربه وقایع عاطفی تعیین می کند. یعنی اگرچه بینش و عامل شناختی به تنهایی عامل درمان نیست اما تجربه وقایع عاطفی به تنهایی و بدون کسب بینش نیز چندان کارایی ندارد.

گروه به عنوان یک نمونه کوچک اجتماعی

اصطلاح معروفی که در مورد گروه درمانی به کار برده می شود «آزمایشگاه کوچک اجتماعی» است. جایی که اعضا این فرصت را می یابند که در محیطی امن دست به آزمایش زده، نتایج را مشاهده کرده و رفتار خود را تغییر دهند. این بدان معناست که اعضا با گذر زمان و انسجام پیدا کردن گروه به سمت تبادلات خودجوش تر حرکت می کنند. برای آنکه این تبادلات خودجوش موثر واقع شوند باید به جای تمرکز بر حل مسئله و تاریخچه، افراد بر اینجا و اکنون تمرکز داشته باشند. زمانی که همدلی چاشنی این تمرکز می شود بازخوردها مفید شده و جنبه درمانی پیدا می کنند. بخصوص که در گروه ها افراد چرخه های معیوب خود را چند بار تکرار می کنند و خود گروه نیز به عنوان یک کل در گذر زمان الگویی ناسازگارانه پیدا می کند. رهبر گروه در مواجهه با این مسئله وظیفه دارد تا بر احساساتی که ایجاد می شوند تمرکز کند و از دوجنبه به بررسی آنها بپردازد: آیا این احساسات هماهنگ هستند یا ناهماهنگ؟ آیا این احساسات رشد دهنده هستند یا مانع رشد؟

اگرچه در درمان گروهی هم انتقال و هم انتقال متقابل از اهمیت خاصی برخوردار است، اما باید کمی دقیق تر در این مورد بحث کرد. به عنوان رهبر گروه بهترین راهبرد این است که برای فهمیدن اتفاقات داخل گروه بر احساسات خود تمرکز کنید اما برای درمان بر روی رابطه اعضای گروه با یکدیگر تمرکز داشته باشید تا رابطه آنها با شما. البته گاهی اوقات رهبر گروه به اصطلاح در قلاب درمانجو گیر می افتد و تا زمانی که از این شرایط آزاد نشود نمیتواند به خوبی به احساسات خود رجوع کند. توصیه می شود رهبری که در چنین شرایطی قرار دارد به بازبینی فرایند و آنچه در گروه اتفاق افتاده است بازگردد.

این مطلب از جمله مطالب نوشته شده در وبسایت دکتر کلانتر هست که در وبسایت خودم بازنشر داده‌ام.

About حرف تا عمل

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *